نگاهی کوتاه بر آثار عباس خلیلی؛

عینی شدگی ذهن در نقاشی

28 آبان 1393 ساعت 11:26

مجموعه ای از آثار «عباس خلیلی» هنرمند پیشکسوت نقاشی در گالری کوثر به نمایش درآمده است.


این جستار کوتاه نگاهی است کوتاه بر چندی از آثار این هنرمند؛
هنر نقاشی آبستره از جهان نامعلوم و ذهنی ناشی می شود که پشتوانه آن را تراوشات ذهنی هنرمند می سازد، این تراوشات ذهنی کیفیاتی از زیبایی شناسی را در اختیار ما می گذارند که به صورتهای متفاوتی در آثار هنری نمود می یابند.
 
این کیفیات در برخی از آثار هنری به واسطه حالتی از مکاشفه تجربه می شوند،برخی دیگر مخاطب را اسیر خود کرده و از این راه ما را به درون دنیای خود منتقل می کند، اما در تجربه بعدی اثر، وقتی دوباره به سراغ آن می رویم و از نو آن را تجربه می کنیم، از اثر تنها چیزی که می توانیم بگوییم آن است که ما قبلا این را تجربه کرده ایم. در میان انگاره های مختلف هنری، آثاری خلق می شوند که توانایی تجربه شدن و به چالش کشیدن دوباره مخاطب را در خود دارند. این دسته از آثار دارای کنشی از حرکت هستند که در هر بار تجربه اثر، ضرباهنگ زیبایی متفاوتی را با آنها درک خواهیم کرد که از ذهن حازم هنرمند نشأت می گیرد.

آثار عباس خلیلی بشتر زاییده تعلقات ذهنی اوست، تعلقاتی که در آثارش تبدیل به یک کل واحد و از میان نادیدنی ها قابل رویت شده و دارای ضرباهنگ زیبایی است که دیرپاست و باعث می شود کل نقاشی پیش چشم حاضر شود. گویی سنگ ها می رقصند، درختان در هم می تنند، تغییر می کنند و به صورت همدیگر در می آیند. دنیایی از مسخ و تناسخ پی در پی در حال شکل گیری است. گردونه ای که در حال آغاز شدن و تمام شدن پی در پی است. 



در بسیاری از آثار حضور دو نوع خط همیشگی است: خطوط شکل ساز و خطوط درهم شکننده. خطوط حرکتی دو سویه را در بوم دنبال می کنند، هم می سازند و هم درهم ریزاننده اند، اما در آخر به سوی زایش پیش می روند، زایشی که خطوط در وهله اول آن را می سازند و با فرم ها، موتیف ها و ... به تکامل می رسد. تکاملی که بی وقفه ادامه می یابد و آغاز و سرانجامی ندارد. این زایش گویا در پس بوم اتفاق می افتد، خطوط ما را متوجه هیجانات و نیروهای مخفی پشت خود می کنند.
این خطوط حرکت را از عدم می سازند و به سوی نور با فرمهای پر پیچ و خم حلزونی گسترده می شوند. حرکت در وسط بوم نقاشی تبدیل به یک انرژی مضاعف و پنهانی می شود. در مرکز تابلو تصویری زیباشناسانه در چهارچوب معینی از زمان یا مکان عرضه می شود و به صورت یک عینیت واحد نمود می یابد و ذهن را به تمرکز دعوت می کند. تمرکز گرایی مامنی است برای تجمع نیروها، آوردگاه هیجانات ذهن هنرمند، نقطه تلاقی و درگیری مخاطب با هنرمند. 


گویا این تمرکز ما را دعوت می کند که در پس تابلو به دنبال چیزی جامع تر، یعنی همان عالمی باشیم که در آن زندگی می کنیم. اما نه عالمی برگرفته از عقلانیتهای پی در پی جهان معاصر، چیزی فراتر از توالی سست رخدادهای اطراف، برخورد ظریف خرده عادات ذهنی و روحی با ناشناخته ها. مبنایی که ذهن را دچار تشویشی چند لحظه ای می کند و این تشویش در هر بار برخورد تجارب جدیدی را عرضه می دارد.تجاربی که دنیای اطراف را دوباره معنا سازی کرده و بر قالبهای فکری همیشگی که ساخته عادات هستند غلبه می کند. غلبه ای نه از نوع کنکاش هنرمند در مخاطب، بلکه رابطه ای دو سویه از احساسات، خرده روایتهای مشترک که زیستن از نوع دیگر را روایت می کند. 

در بسیاری از آثار خطوط با کناره های پررنگ و پرقدرت از سطح بوم منفک شده اند و اجازه تمایز و برجستگی به آنها داده شده است و در برخی دیگر خطوط در رنگ مستحیل می شوند تا حس حرکت را خلق کنند. این گردونه ای پویاست، گاه در حصار خطوط اتفاق می افتد و گاه در حصار رنگهای مستقل. 

با این حال هنرمند رنگها را چه در اطراف خطوط و چه در سطح بوم به طور ناگهانی و تصادفی قرار نداده، بلکه از تهاجم رنگ در فرمها و شکستن اصول رایج و واقع گرایانه بهره گرفته است. در این صورت آفاق رنگ تبدیل به معنا و اندیشه می شود.

رنگها در بیشتر تابلوها از ترکیب سه رنگ اصلی شکل گرفته اند.این تکنیک ساخت رنگ با آنکه تعمدی است و در وهله اول ساده بنظر می رسد، اما کیفیات بصری را در بوم خلق می کند که بی بدیل است. گویا این ترکیب و ساخت رنگ و ایجاد تیرگی ها و روشنی ها، قصد دارد با هر انتخاب کردن چیزی، جهان بیرون از خودش را به میل خود وضع کند و در پی آن انتزاع گری را تقویت سازد. زیرا بواسطه ترکیب رنگها و پخش رنگ در قسمتی از سطح بوم، آفریده های هنرمند کاملا منتزع و از طبیعت جدا شده و واقعیتی را بتصویر درآورده که با روایتهای معناشناسانه مانوس هستند و در پی موضوع یابی و خلق اثری جدا اما همراه با کلیت تابلو می باشند.

این روایتهای معناشناسانه تمامی توسط نور به وحدت بصری می رسند. اما نمی توان آن را در یک ایده خلاصه کرد، نور در انحای مختلف از قبیل ذات، صورت، طبیعت و ... بیان می شود، بنابراین مسدود کننده نیست، علاوه بر آنکه ساده و پیراسته است، بسیار سردرگم کننده نیز می باشد. ساده پیراسته است که تمرکز و نگاه خیره مخاطب را شکل میدهد و در پی خیرگی نگاه، حرکت بدون وقفه چشم در تابلو را نیز میسر می کند. 

و سردر گم کننده است از آن جهت که آمیزش رنگ را در خود متولد می کند و بدین سان در آثار تبدیل به یک اصل خلاقانه و پایدار می شود و مخاطب را آگاهانه به تامل، این سنت دیرینه هنری وا می دارد. 

اصل تامل، این احساس سرشار از پرسش های کمی و کیفی، پر از حرکت و زندگی است. این امر ما را به تجربه ای راهنمایی می کند که در بینش ارائه شده نقاش وجود دارد. بینشی که در برابر فشار همه جانبه نیروهای بیرونی انسجام خود را حفظ کرده و خود را در بی اعتنایی به زمان به اعتلا رسانیده است. در پس این بی زمانی، مکنونات ذهنی هنرمند را صراحتا به موضوع خاصی نمی توان اشاعه داد و همین موضوع خوانشهای متفاوتی را در ذهن مخاطب ایجاد می کند و امکان برقراری ارتباط بیشتر با آثار پدید می آید، بنابراین در هر بار نظاره آثار انتظار خلق ایده ای را از درون بوم داری. ایده هایی که ذهن مخاطب را نه به مفهومی مطلق، که به ارجاعاتی منتوع متمایل می کند. 


از این روی، عباس خلیلی با ایجاد نسبت میان مولفه های هنریش، فرایندی تعاملی را میان خود و مخاطبانش از طریق رمزگذاری و رمزگشایی سامان داده که نوید بخش شکلی از نوزایی در هنر معاصر ایران است.
سعیده فراهانی


کد خبر: 76446

آدرس مطلب: http://www.honarnews.com/vdcg3t9u.ak93t4prra.html

هنر نیوز
  http://www.honarnews.com