شیوه‌های نقاشی نو در بستر تاریخ/1/

«انسان‌گرایی و فردگرایی» محصول نقاشی عهد رنسانس

18 خرداد 1390 ساعت 10:39


نقاشی نیز مانند سایر هنرها در بستر تاریخ روان و جاری است. این هنر همزاد انسان از زمانی بوده که او به قصد تسخیر روح حیوانات و طبیعت؛ تصاویری بر غارها و دیوارها می‌کشیده به این خیال که هر تصویر از زمانی که تجسم یابد مسخر انسان خواهد شد.
اما طبیعی است که به تمام این اشکال با رویکردی نوین نمی‌توان نقاشی گفت. شاید بشود درباره رویکرد جدید به نقاشی اینگونه عنوان کرد که «از اوایل قران پانزدهم میلادی تحولی عمیق در تمام زمینه‌های علوم و به خصوص در هنر اروپا به وجود آمد . تکیه‌ی هنرمندان بیشتر به جنبه‌های مادی و آرمان‌های طبیعی انسان معطوف شد. هنرمندان بر این مهم اهتمام ورزیدند تا ضمن رجعت به دوره‌ی باستان و احیای میراث فرهنگی هنر آنتیک یونان؛ آرمان‌های فرهنگی هنری این کشور را به خدمت درآورند. در نتیجه دو نکته اساسی مورد توجه محققین و هنرمندان قرار گرفت که عبارتند از انسان‌گرایی و فردگرایی. دوعامل مذکور آرمان‌های اصلی نهضت هنری دوره رنسانس محسوب می‌شوند. »
پس آنچه رویکرد هنری نو به بسیاری از هنرها می‌دانیم، از رنسانس آغازیده و همانجاست که فلسفه هم نوعی فراز و تحول را تجربه می‌کند. باید این نکته را به درستی دریافت که اغلب تحولات زمانی حاصل می‌شود که جریان‌های فکری غالب در سرزمینی به سمت تغییر حرکت کند. در این شرایط «روح فکری زمان» دستخوش تحول شده و سپس هنر پیش از آنکه مردم عادی این تحول را دریابند، در خود بروز می‌دهد و این هنرمندان هستند که درمی‌یابند روح دوران چگونه شده و هنرشان باید چگونه باشد تا روح دوران در آن تبلور یابد.
«اما پایه‌های نقاشی این عهد توسط هنرمند ایتالیایی جیوتو بنا شد. و از هنرمندانی بود که آثار معماری و نقاشی خود را با سبقه‌ای مذهبی و تکیه بر تصاویر انسانی به‌وحود می‌آورد. شاید بتوان گفت وی اولین هنرمندی بود که عملا مساله اهمیت فرد – در رابطه با حوادث و رویدادهای جهان واقع- تاکید کرده و صحه می‌گذارد. »
انسان‌گرایی و رئالیسم قرن پانزدهم میلادی؛ افکار را متوجه ایده‌هایی کرد که اگرچه با اصول و عقاید کلیسا مغایرت داشت اما با تعالیم کلاسیک باستان یعنی هنر و فلسفه یونانی – رومی تطبیق می‌کرد. همچنین در زمینه هنر ضرورت مطالعات عمیق در باره هنر کلاسیک احساس می‌شد.
این دوره هنرمندان بزرگ دیگری هم داشت. پی‌یرو دلا فرانچسکا از همین جمله نقاشان بود. وی به عنصر «فضا» در آثارش بسیار اهمیت می‌داد و با تخصصی که در ریاضیات داشت با دقت در پرسپکتیو تصاویر انسانی و اشکال طبیعی را به‌صورتی نسبتاً واقع‌گرایانه می‌کشید. او بر خلاف گذشتگان خود به شدت بر «طرح» و «فرم» تاکید می‌کرد و به «رنگ» اهمیت می‌داد.
شاید بتوان به یک اعتبار؛ ایتالیای اواخر قران پانزدهم را مرکز نشو و نمای هنر رنسانس خواند. در این عصر است که سه هنرمند بزرگ، میکلانژ؛ داوینچی و رافائل در هنر بروز و ظهور می‌یابند. به واقع این سه هنرمند هستند که هنر رنسانس را با درجه‌ی بالایی از عظمت و شکوه هنری می‌رسانند.
می‌توان گفت در دوره‌ی رنسانس؛ نقاشی از معماری و مجسمه‌سازی پیشی‌ گرفت و در نتیجه‌ی این پیشرو بودن؛ نقاشان متعددی در کشورهای مختلف اروپایی آغاز به فعالیت کردند. به بیان دیگر هنر رنسانس نه تنها در اندیشه‌ی اروپا نقطه‌ی عطفی بود و در هنر آنجا هم همینطور بلکه توانست غباری از سر نقاشی بزداید و دوباره این هنر به تابندگی برخی دوره‌های شکوفایی‌اش بازگرد. در این زمان اگرچه مرکزیت نقاشی رنسانس در ایتالیا بود اما در سایر کشورها از جمله آلمان؛ هلند؛ فرانسه؛ اسپانیا نیز هنرمندان بزرگ نقاشی ظهور یافتند. ورونزه؛ ماتیاس گرانوآلد؛ لوکاس کراناخ؛ هانس هولباین؛ آلبرشت دورر؛ پل روبنس؛ پیتر بروگل و ... . از این دست هنرمندان نقاش هستند.
این نکته را هم نباید از نظر دور داشت که اروپای شمالی رویکرد دیگری نسبت به نقاشی رنسانس داشتند. به بیان دیگر اگرچه مانند نقاشان ایتالیایی این بستر و رهیافت نو هنری را پذیرفته و در آن به هنرآفرینی پرداختند اما در اروپای شمالی بر خلاف ایتالیا غنای عاطفی و تخیلی بیشتری در آثار موج می‌زد. این امر را می‌توان با توجه به روحیه‌ی درونگرای مردم آن سرزمین درک کرد. آثار نقاشان اروپای شمالی بر اساس ایمان و اعتقادات اصلاح‌شده‌ی اصول مسیحی قرار داشت و از این نظر دارای ارزش‌هایی بود که به نوبه‌ی خود می‌توانست با هنر مترقی رنسانس در اروپا برابری کند.


کد خبر: 28138

آدرس مطلب: http://www.honarnews.com/vdcbw8b5.rhbwfpiuur.html

هنر نیوز
  http://www.honarnews.com