محمدابراهیم جعفری در گفتگو با هنرنیوز؛
هنرمندانه زندگی کردن خیلی مهم است// من خیلی به فرمان قلبم اعتقاد دارم
28 تير 1390 ساعت 11:27
«من روزهای زندگی ام را دوست دارم و در این زندگی کارهایم را به دو دسته تقسیم کردهام. اول کارهایی که به آنها عشق میورزم و دوم کارهایی که چندان آن ها را دوست ندارم، اما به اجبار میبایست آن ها را انجام دهم.
صبح که از خواب بیدار میشوم اول چیزی مینویسم، البته اگر دوست داشته باشم، و حساش باشد. بعد به سراغ باغچهام میروم و گلهایم را آب میدهم. من در «شهر آرا» زندگی میکنم و در حیات باغچهای دارم که با گلهایش حرف میزنم. میان پانسیون منزل هم پیچکهایی دارم که حتما به آنها سر میزنم. گاهی دلم برایشان تنگ میشود. باورتان نمیشود بعضی وقتها نوشتهها و نقاشیهایم از همین جا شکل میگیرد. از همین گلها و برگها. »
نقاشِ شاعر درباره علاقههایش اینقدر صادقانه حرف میزند که انگار دارد در دادگاه سبز درختان برای باد اعتراف می کند. میان گفتگو تمام حرکاتش پر از انرژیست. او انگار از باران یاد گرفته که با تمام وجودش ببارد و یکسان باشد، یکسان و یکریز.
می گوید: «دوست دارم بلند شعر بخوانم. بعضی از روزها بلند بلند برای خودم شعر میخوانم یک روز صبح همین چند روز پیش بلند شدم و داد زدم «روزگار خوبی دارم». بعد فکر کردم که واقعا در این روزگار و در این شهر که مردم اینقدر درگیر و گرفتار و پر استرس هستند من چگونه روزگار خوبی دارم؟ آن روز احساس سرشاری میکردم. شاید آن روز به این شعر سهراب خیلی نزدیک بودم که میگوید: «من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هشیار است». من دوست دارم همانگونه زندگی کنم که حس می کنم. به نظرم هنرمندانه زندگی کردن خیلی مهم است. هنرمندانه زندگی کردن و تخیل خلاقانه داشتن. و به این هم معتقدم که تخیل مستلزم حال و هوایی ست. من سعی می کنم همیشه در حال هوایی باشم که تخیل در آن حال و هوا می تواند آزادانه پرواز کند. »
نگاه عجیبی به جهان دارد. نگاهی همراه با مکاشفه. به قول سهراب انگار «چیزی میان بی خودی و کشف» است. اما درباره محمد ابراهیم جعفری باید گفت او هم دارای بی خودی ست هم کشف و گاهی هم بین این دو فرایند دانایی. او می گوید: «داشتن و خواستن ما را از بودن محروم می کند. هنرمند باید در لحظه زندگی کند» یا به عبارتی زندگی آب تنی کردن در حوضچهی اکنون است. او پیاپی شعر میخواند. شعرهایی که یا مکمل حرف هایش است یا تایید کننده آن و البته شعرها همه از سروده های خودش است که دوست دارم من روزی از آن ها هم بنویسم . می گوید: « قفسم را در باغ یاد تو می آویزم / بر شاخه مبهم / وضوح آفت شوق است ». بعد با حسرت می گوید: «جوان ها و دانشجویان انگار با شوق بیگانهاند، این نقص زمانه ماست. آن ها همیشه یا در غم گذشتهاند یا نگران آینده و شاید اینگونه است که از شور و شوق دور افتادهاند. آن ها به« وضوح» معتقدند وضوحی که آفت شور و شوق است.»
از زندگی حرف میزنیم. او هر روز صبح سرشار از زندگی است. تصور می کنم صبح ها برایش رنگهای جهان شاعرانه تر روی بوم می نشیند تا عصرهای جهان. او از زندگی می گوید. معنای زندگی در روزهای زندگی اش. او هر روز صبح و شاید همه ی صبح ها به این فکر می کند که «زندگی بند بازی ماهرانهای ست بین عمد و اتفاق » او از پیکاسو می گوید و جملهی معروفی که « اگر دقیقا میدانی چکار میکنی چرا انجامش میدهی ».
می گوید من خیلی به فرمان قلبم اعتقاد دارم. روزی نیما هم در یکی از نامه هایش به مادرش می نویسد: مادر جان من همینقدر هنر می کنم که در خودم غرق باشم و فرمانی که قلبم می دهد اطاعت کنم.
«صبح ها که از خواب بیدار می شود احساس مختلفی دارم گاهی که به دانشجویانم فکر می کنم، احساس باغ بانی به من دست می دهد و حس می کنم چقدر خوشحالم که این نهال ها بزرگ می شوند و درخت می شوند و از من بالاتر می روند و به من اجازه می دهند روی شاخه هایشان آواز بخوانم. این هنرجوها خیلی مهربانند. آن ها بزرگ می شود و یاد می گیرند که زندگی کنند، آنگونه که دلشان به آن ها فرمان می دهد. من حدود 42 سال است که باغبانی می کنم. باغبانی درختهای (دانشجویان ) دانشگاهها و مدارس. 15 اردی بهشت ماه سال 45 هم استخدام شدم. سپس عضو هیات علمی و حالا نه من بازنشست می شوم نه آن ها می خواهند مرا بازنشست کنند. پیرو همان جمله ای که اول گفتگو گفتم من کارهایی را که دوست دارم خیلی سریع انجام می دهم اما کارهایی را که میل و شوق ندارم هی به تعویق می اندازم.
هنرمندان درباره اینکه بخواهند از زندگی شخصی شان حرف بزنند سه دسته اند. برخی علاقه ای به صحبت پیرامون این مساله به هر دلیل ندارند و برخی اتفاقا می خواهند حرف بزنند و گروه سوم برای شان تفاوتی نمی کند. حال گروه دوم از این دو گروه هم به چند زیر مجموعه تقسیم می شوند. برخی هاشان نمی دانند چگونه و به چه چیزهایی باید اشاره کنند و بعضی می دانند که باید چه بگویند.
جعفری از آن دست آدم هایی ست که میداند باید چه بگوید چون هوشیاری درآمیخته باشوقی دارد که سرشار است و او را تا بیکران دانایی میبرد. او درباره زندگی روزانهاش میگوید. واقعا نمیدانم چه میکنم فقط سعی میکنم آن کاری را بکنم که دلم می خواهد. گاهی صبح ها شیر می گیرم. گاهی راهرو خانه را که راه پله آتلیه هم حساب می شود جارو می کنم. گاهی به همسرم کمک می کنم اما او البته به من بیشتر کمک می کند.
نقاش شاعر یا شاعر نقاش؛ شاید هم مردی که تغییرات فصل ها را می فهمد و می گوید هر کجا هستم باشم آسمان مال من است، پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است، چه اهمیت دارد گاه اگر میرویند قارچهای غربت؟. او سراسر نقاشی، رنگ، خط، کلمه، عطر خوش نعنا و بوی خاک باران خورده ی جایی ست دور. جایی که انسان ها در آن به زندگی« رسم خوشایند» میگویند و صنوبرها را باهم دشمن نمیپندارند. او از کودکیاش میگوید. کودکی پر از بازی. او می گوید من شلوغ نبودم اما پر جنب و جوش بودم. از دعوا هم هراس داشتم همین الان هم هراس دارم.
البته طبیعی است آدمی که با طلوع نسیمی که از سمت خوبی ها می آید همنشین است می باست نسبت به دعوا و جدال هراس داشته باشد. او درباره کودکی اش می گوید: «ما بازی های چندانی نداشتیم گاهی باسیم چرخ هایی درست می کردیم مثل آسیاب و در جوی های اب می گذاشتیم که مثل آسیاب آب از میان آن رد شود. گاهی هم من به جایی می رفتم که در آنجا گیوه دوزی میکردند. در آن محله بروجرد طاقها و گنبدهایی بود که من امروز بدون اینکه بدانم در آثارم نمود پیدا کرده و به شکل دایره آمده است. من دیوار های آنجا را خیلی دوست داشتم اگر چه پدرم مرا از رفتن به آنجا بر حذر می داشت. از کودکی گفتن خیلی مهم است. در سراسر دنیا مهم است که شما از کودکی ها یتان بگویید. چون کودکی های انسان تاثیر زیادی روی بزرگسالی دارد و نمودهای فراوانی می توان در بزرگی از اتفاقات کودکی یافت.
چو مرغ شب خواندی و رفتی // دلم را لرزاندی و رفتی
شنیدی غوغای طوفان را // به خواند وا ماندی و رفتی
این ترانه را سال ها پیش گفته و بسیار دوست دارد. او با صدای بلند این ترانه را برایم می خواند. احساسی دارد مانند آدم هایی که روح شان در جهت تازه اشیا جاری شده است و نفس باغچه را می شنوند. او از کسانی یا چیزهایی میگوید که آرامش می کنند. او از این می گوید که هیچ چیز در زندگی روزمره اش به اندازه ی همدلی او را آرام نمی کند. «همدلی از همزبونی خوشتره ». او هنر را الهامی میداند برای زندگی اش یا به بیان دیگر می گوید هنر الهام است. «ویسواوا شیمبوریسکا» شاعر زن لهستانی هم درباره الهام می گوید: الهام هر چه باشد از نمیدانم دائم میروید. البته این نمیدانم با جهل متفاوت است. این نمی دانم همان مرزی است که تو وقتی از آن رد می شوی مثل بال پرندگان وزن سحر را احساس می کنی. می توانی نبض گل ها را بگیری و به گمنامی نمناک علف نزدیک شوی.
در این گفتگو از همه چیز و درباره همه چیز حرف زدیم. می گوید «ببخشید من شاید زیاد پراکنده گزین گویی ! کردم» اما من می دانم که او به دقت از جایی حرف می زد که میبیند و میداند. او از خط دانایی اش گفت. از ارتباطی که بین درخت و آیینه، شعر و باران و نیلوفر، پنجره و پاییز و زمستان و گنجشک میدانست. او از همان چیزهایی حرف زد که باید روحت در جهت تازه اشیا جاری باشد تا بدانی و بفهمی. او در این سفر روح گاهی «باخ» گوش می دهد و گاهی دوتارنوازی موسیقی نواحی ایران. اصلا هر آنچیزی که بتواند او را به روزگار اصلش و شاید به روح و درونش (به بیان دیگر ) نزدیک کند برایش دوست داشتنی است. او با کتاب و موسیقی انس دارد. همانطور که درسال های 38 و 39 با همکلاسی ها و برخی دوره بالاتری هایش. با دوستانی چون عباس کیارستمی، غلامحسین نامی، آیدین آغداشلو و .... او کتاب هایی که می خواند هم همانگونه می خواند که دلش می گوید. او اول تورق می کند و بعد هر آنچیزی را که دوست دارد از کتاب می خواند. کتاب خواندن اصل نیست «دانایی» اصل است که گاهی از کتاب های شعر می آید گاهی داستان گاهی هم نظریه پردازی در حوزه هنر.
حرف عجیب ترش درباره موسیقی این است که می گوید من برای شناخت موسیقی های متفاوتی گوش می کنم. چون اعتقاد دارم هنرمند باید کشف کند. من دنبال تازه های جهانم. (سعدی هم می گوید: هر گلی نو که درجهان آید // ما به عشق اش هزار دستانیم ).
کد خبر: 29856
آدرس مطلب: http://www.honarnews.com/vdcjmoe8.uqehizsffu.html