حسن گوهر پور در سرمقاله امروز «ملت ما» درباره اخلاق در هنر نوشته است:شايد طرح اين مباحث، از زماني بيشتر در جامعه ما حادث شد كه از طرفي فضاي حاكم بر كشور علاقهمندي به تغييرهاي دروني در هنر داشت (از جمله شكلگيري موسيقي؛ ادبيات و برخي هنرهاي ديگر زيرزميني) و از طرف ديگر؛ موضوعات فكري – فلسفي معاصر غربي هم توسط افراد ناآشنا مطرح، ترجمه و منتشر شد که نشر اين انديشه به چند ساحت آسيب زد.
ساحت نخست؛ آني بود كه انسان ميخواست آيينهاي در برابر خودش بگذارد و اين آيينه اساساً توان بازتابندگي درست نداشت. ساحت دوم؛ رفتارهاي فرد با اجتماعش بود، و ساحت سوم؛ رفتارهاي انسان با ماوراءالطبيعه. وقتي در اين سه ساحت خللي رخ ميدهد. شرايط رواني يك جامعه دچار دگرگوني شده و هنرش هم كه به نوعي بازتوليد هنري فكر جامعه است به تكثري نامتجانس گراييده و فضايي ناموزون را نشان ميدهد.
تا اينجا اشكالي بر هنر نيست كه حتي بازتاب زشتيهاي جامعه باشد؛ اما آنجا كه قرار است زشتيها در شكلي نازل و البته ركيك منتقل شود، نه خالق آن اثر را ديگر ميشود هنرمند ناميد و نه اثرش را. البته تاريخ هنر درسهاي فراواني به ما داده است؛ درسهايي كه حتي برخي هنرها را فارق از تعهد و اخلاق و... ميداند.
جريانهاي بزرگي هم در اين راستا، پس يا همزمان با سمبوليستها شكل گرفتهاند از جمله «آكمهايست»ها، «فوتوريست»ها، «دادا»ايستها و... كه چندان قايل به رعايت اخلاق و تعهد فردي اجتماعي به هنر نداشتند و حركت بديع را كه به مخالفت ديگران منجر شود هنر ميدانستند و سرانجام به سورئاليستها انجاميد، اما در هنر ايران اين اتفاقات زمينهاي نيست كه منجر به اتفاق تازهاي شود، چرا كه اساساً اين هنرمندان نه خلاقيت هنري دارند و نه عزمي براي تغيير. از طرف ديگر فضاي جامعه خود را هم نميشناسند،
چون مردم را هر چه بيشتر به هنر نازل دعوت ميكنند و از دل اين اتفاق هنري متعالي متولد نخواهد شد. حال اين اتفاقهاي نازل مدتي بود در برخي نمايشها ميافتاد و سخنان نامربوطي رد و بدل ميشد كه نه جرياني شبيه «دادا»ايستها بود و نه واكنشي به شرايط حاكم بر كشور، همچون فعاليت «فوتوريست»ها و سپس «فرماليست»ها كه «ماركسيست»ها آنها را عليه خود ميدانستند.
اين هنرها فقط پول مردم را از جيبشان خالي ميكند كه به آنها بگويد لازم نيست بينديشند؛ لازم نيست تفاوت هنر متعالي و هنر دم دستي را بدانند؛ لازم نيست اخلاق عمومي خود را به سمت تعالي ببرند و لازم نيست در روابط اجتماعيشان ادب را رعايت كنند. شايد اين مباحث اگر در يك كشور نوپا و هفتاد و دو ملت اتفاق ميافتاد ممكن بود محل بحث نباشد اما موضوع اينجاست كه كشور ما تاريخي دارد كه اين تاريخ ممكن است براي برخي اهميتي نداشته باشد، اما آنچه امروز ما روي شانههايش ايستادهايم دستكم در حوزه هنر، اخلاق و گرايشهاي شهودي در هنر است.
اگر امروز قد هنر ما بلند است؛ اگر امروز هنر ما را در جهان ميشناسند؛ اگر امروز سخن از ادبيات ما، نگارگري، نقاشي و نمايش ما در جهان بر زبان ميرود بهخاطر همين تاريخ فكر و نظام معرفتي است كه هنر ما ايستاده است، نه بهخاطر حركتهاي تكرو و به دور از اخلاق عرفي كشور. اينها شعار نيست، موضوعات مغفول مانده است.
حرف ما اين نيست كه از فردا شوراي نظارت روي تكتك ديالوگها دقت كند و نمايشهايي كه در سالنهاي تئاترشهر روي صحنه ميروند و همه آنها را كه دعوت به خردورزي است، بايكوت كند؛ بلكه حرف اين است كه امروز بايد حتي از نگاه امثال «فوكو» و «بارت» هم فاصله گرفت. هنر ما نيازمند يك خانه تكاني است، نه خانه تكاني هنرمنداني كه نميخواهند با اهالي سياست باشند؛ خانه تكاني هنرمنداني كه با اهالي سياست هستند و به قول سهراب قطارشان چه خالي ميرود.